تبلیغات
*ღ♥ღ♥ღ* ریتم عاشقونه *ღ♥ღ♥ღ* *ღ♥ღ♥ღ* ریتم عاشقونه *ღ♥ღ♥ღ* - ღ♥ღ♥ღ((خاطرات ادم و حوا)) [1]ღ♥ღ♥ღ
 

ღ♥ღ♥ღ((خاطرات ادم و حوا)) [1]ღ♥ღ♥ღ

نویسنده: شادی موضوع: داستان بسیار زیباو عاشقونه ی ((خاطرات ادم و حوا ))به قلم مارك تواین، 

 

 

حوا

كی ام ؟ چی ام؟ كجام؟!

                          شنبه

دیگه یه روزم شده بود . انگار دیروز بود كه اومدم . چون اگه پریروزی ام وجود داشته من این جا نبودم

یا اگه بودم یادم نمی یاد.شایدم من متوجه س نشدم. خب سعی می كنم ازین به بعد بیشتر مراقب

باشم و همه چی رو یادداشت كنم. بهتره از همین الان شروع كنم...

 

ادامه داستان رو در ادامه ی مطلب  بخونیم

 

بهتره از همین الان شروع كنم  تا ترتیب خاطراتم بهم  نریزه,غریزه بهم میگه این نوشته ها یه روزی به درد

تا ریخ نویسا می خوره.

حس می كنم یه تجربه ام! دقیقا" حس یه تجربه رو دارم!غیر ممكنه كسی به اندازه ی من

احساس كنه یه تجربه س,یواش یواش  داره باورم میشه این چیزیه كه من هستم! یه تجربه, فقط یه تجربه

 

و نه چیز دیگه! 

خب اگه من یه تجربه ام , همه ی اونم؟ نه ! فكر نمی كنم! فكر می كنم یه بخش از این تجربه ام , بخش اصلی اون! اما به گمونم بقیه ی این تجربه  هم سهم خودش  تو ماجرا داره.

ایا موقعیتم این وسط تضمین شده یا باید مواظب باشم و ازش مراقبت كنم؟ شاید دومی !

غریزه م بهم می گه : مراقبه ای ابدی , هزینه ی برتری است .( به گمونم واسه كسی به كم سالی

من عبارت خوبیه!)

امروز همه چیز بهتر از دیروزه. تو شلوغ پلوغی تموم كردن كار ساختن دنیا , كوها اشفته و دشتا شلوغ

به هم ریخته باقی موندن و این منظره ی زشتی رو درست كرده بود .

نباید كارای قشنگ و با شكوه هنری رو هول هولكی  سر هم كرد! این دنیای نوساز و بزرگ قشنگترین

اثر هنریه! كه با وجود عجله ای كه وقت ساختنش كردن به شكل حیرت اوری كامله!

بعضی  جاها زیادی ستاره وجود داره در صورتی كه جاهای دیگه به اندازه كافی ستاره نیس ,

اماحتما" این مشكل هم بر طرف  می شه!

دیروز طرفای بعدازظهر اون یكی تجربه رو دنبال كردم تا ببینم  به چه دردی می خوره! اما نفهمیدم.

فكر می كنم یه مرد باشه ,  من تا حالا هیچ مردی  رو ندیدم اما اون شبیه یه مرده و مطمئنم همین طوره.

در مورد اون بیشتر از تموم حیوونای دیگه احساس  كنجكاوی می كنم . اولش ازش می ترسیدم و هر وقت

پیداش می شد شروع به دویدن می كردم چون فكر می كردم می خواد دنبالم كنه.

اما یواش یواش فهمیدم اونه كه می خواد از دستم فرا ر كنه واسه همین دیگه ازش نترسیدم راه افتادم  و

هر جا می رفت نزدیكش حركت می كردم.

این كار اون رو عصبی و ناراحت كرده بود , اخرش اون قدر ترسیده بود كه از یه درخت بالا رفت .

كلی منتظر موندم  , بعد بی خیال شدم و رفتم خونه.

امروز دوباره همین اتفاق افتاد.

مجبورش كردم از دستم فرار كنه و بره بالای درخت !

 

                       ادم

دوشنبه

    این موجود جدید و موبلند , خیلی داره مزاحم می شه ! همیشه داره ول می گرده و

      هر جا میرم دنبالم میاد! از این كاراش خوشم نمیاد ! به این كه كسی همراهم باشه

 عادت ندارم , ای كاش بره پیش بقبه ی حیوونا...

 

ادامه دارد...

 

() نظرات

">