تبلیغات
*ღ♥ღ♥ღ* ریتم عاشقونه *ღ♥ღ♥ღ* *ღ♥ღ♥ღ* ریتم عاشقونه *ღ♥ღ♥ღ* - ღ♥ღداستان عاشقونه و بسیار زیبای((خاطرات ادم و حوا)){2}ღ♥ღ
 

ღ♥ღداستان عاشقونه و بسیار زیبای((خاطرات ادم و حوا)){2}ღ♥ღ

نویسنده: شادی موضوع: داستان بسیار زیباو عاشقونه ی ((خاطرات ادم و حوا ))به قلم مارك تواین، 

 

 

حوا

یكشنبه:

هنوز اون بالاست! انگار داره استراحت می كنه ! البته ! این فقط بهونه شه ! وگرنه یكشنبه كه روز استراحت نیست!

شنبه! رو واسه این كار گذاشتن ! این موجود فقط دوست داره استراحت كنه ! این همه استراحت خسته ام می كنه. این كه همش بشینم و اون درخت و نگاه كنم هم خسته م

می كنه.

تعجب می كنم این موجود واسه چی ساخته شده : هیچ وقت ندیدم كاری انجام بده!

 

دوستان عزیز نظر یادتون نره, لطفا" به ادامه مطلب  بروید

 

دوشنبه :

 

دیشب ماه شل شد سر خود از اسمون افتاد پایین - چه مصیبت بزرگی ! وقتی بهش فكر

میكنم دلم می گیره. بین چیزای قشنگ  و زینتی هیچ چیزی تو خوشگلی به پای ماه  نمی رسه.

باید محكم تر می بستنش . ای كاش بشه دوباره بتونیم اون و سرجاش برگردونیم...

نمی شه حدس زد كجا رفته و تازه مطمئنم هر كی دستش بهش برسه قایمش می كنه,

  چون اگه خودمم بودم همین كار و می كردم . تو هر مورد دیگه ای می تونم صادق باشم

ولی تازگی  دارم متوجه می شم كه تموم وجودم   عشق به زیباییه , خب اینطوری نمی شه به

 من  اطمینان كرد و ماه یكی دیگه رو به من سپرد!  تازه وقتی نمی دونه ماهش پیش منه !اگه تو روز

یه ماه پیدا كنم به صاحبش برش می گردونم , چون می ترسم یكی اون و دست من ببینه , اما اگه

تو تاریكی پیداش كرده باشم یه بهونه ای پیدا می كنم تا به هیشكی چیزی در موردش نگم!چون عاشق

ماهه! خیلی قشنگ و عاشقانه ست! كاشكی می شد پنج شیش تا ماه داشتیم , اونوقت دیگه

هیچوقت نمی خوابیدم: هیچوقت از این كه توی ساحل , روی خزه ها دراز بكشم و اونا رو تماشا كنم

خسته نمی شدم .ستاره ها هم خوبند! كاشكی می شد چند تا از اونا رو بچینم تا روی موهام بذارمشون!

اما به گمونم هرگز نتونم! حتما" تعجب می كنید اگه بفهمید چقدر از ما دورن ! چون اصلا" این طور

به نظر نمی رسه. وقتی واسه اولین بار تو اسمون پیداشون شد , خواستم با یه چوب چندتا شون و بچینم

اما چوبم بهشون نرسید ,بعدش اونقدر كلوخ و سنگ طرفشون پرت كردم كه خسته شدم ,اما چون

چپ دستم و نمی تونم خوب سنگ پرت كنم نتونستم حتی یه دونشون و بچینم .البته بعضی از پرتابام خیلی

نزدیك بود و اگه  یه كم بیشتر تلاش می كردم شاید می تونستم یكیشون و پایین بندازم.

واسه همین نشستم و گریه كردم , به گمونم واسه كسی به سن وسال من كاملا" طبیعیه. بعدش یه كم

استراحت كردم, یه سبد برداشتم و راه افتادم طرف انتهای باغ, جایی كه ستاره ها نزدیك زمین بودن و

می تونستم اونا  رو با دست بچینم. این جوری از همه نظر بهتر بود , چون می شد اونا رو

اروم و یكی یكی جمع كرد تا نشكنن!اما اونجا از چیزی كه فكر می كردم دورتر بود , اخرش منصرف شدم و

جلوتر نرفتم. خیلی خسته بودم, نمی تونستم حتا قدم از قدم بردارم,پاهام زخمی شده بودن و درد می

كردن.نمی تونستم برگردم خونه, خیلی دور بود و هوا داشت سرد می شد. چند تا ببر پیدا كردم و تو بغلشون

كه خیلی گرم و راحت بود خوابیدم. نفسشون شیرین و دلپذیر بود, چون از توت فرنگیای باغ تغذیه می كردن.تا

پیش از اون هیچ ببری رو ندیده بودم و اما همون موقع نوارایی كه رو بدنشون داشتند شناختمشون.

 

ادم

 

چهارشنبه:

 

ای كاش حرف نمی زد ,همیشه در حال حرف زدنه.شاید به نظر برسه دارم به

اون موجود بیچاره تهمت می زنم,اما این قصد و ندارم . تا پیش از این صدای هیچ ا

نسانی رو نشنیده بودم و هر صدای تازه و عجیبی كه مزاحم ارامشم بشه گوشم و

اذیت می كنه واسم مث یه نت فالش  می مونه.این صدای جدیدبیش از اندازه به من

نزدیكه,درست كنار شونه م ,بغل گوشم,اول یه طرف و بعد طرف دیگه, من فقط

به صداهایی عادت دارم كه ازم دور باشن.

 

حوا

 

پنجشنبه:

 

در مورد فاصله ها دارم شناخت بهتری پیدا می كنم.قبل از این اونقدر به داشتن

همه ی چیزای قشنگ علاقه داشتم كه مثل گیجا فقط دستم و طرفشون دراز می كردم

,بعضی وقتا فقط چند سانتیمتر باهام فاصله داشتن اما من فكر می كردم

چند متر ازم دورن ,خیلی وقتا كلی هم خار تو این فاصله بود!اینطوری یه درسی رو

یاد گرفتم ,در ضمن واسه خودم یه قانون ساختم:اولین قانون من: یك تجربه ی

زخمی از خار دوری می كند! به گمونم واسه كسی به سن و سال من نتیجه گیری

خوبیه!!

 

 

ادم

 

سه شنبه:

 

امروز هوا ابریه,از شرق باد می وزه,به گمونم ما بارون خواهیم داشت...ما؟!!

این كلمه دیگه از كجا اومد ؟... حالا یادم اومد , اون موجود جدید ازش استفاده

 می كنه .

 

جمعه:

 

زندگیم دیگه به شادی گذشته ها نیست.!

 

 

شنبه:

 

موجود جدید زیادی میوه می خوره . همین روزاست كه میوه ها مون ته بكشن!

میوه ها مون!!

میوه های ما!

این كلمه ی اونه,البته از بس شنیدمش دیگه كلمه ی منم هست! امروز صبح مه

سنگینی همه جا رو پوشونده بود . من توی مه بیرون نمی رم. اما موجود جدید می ره.

تو هر اب و هوایی بیرون می ره. و هی حرف می زنه. اینجا یه زمانی خیلی

ساكت و دلپذیر بود...

 

حوا

 

یكشنبه:

 

تمام هفته رو بهش چسبیدم و هر جا می رفت دنبالش می رفتم. سعی می كردم

بیشتر با هم اشنا بشیم.مجبور بودم فقط خودم حرف بزنم چون خیلی خجالتیه,اما

اشكال نداره.به نظر می رسید از این كه من و كنارش می بینه خوشحاله, منم

تا می تونستم از كلمه ی ما استفاده می كردم,نگار اینطوری بیشتر باهام

صمیمی می شه...

 

ادامه دارد...

 

 

() نظرات

">