تبلیغات
*ღ♥ღ♥ღ* ریتم عاشقونه *ღ♥ღ♥ღ* *ღ♥ღ♥ღ* ریتم عاشقونه *ღ♥ღ♥ღ* - ღ♥ღداستان عاشقونه و بسیار زیبای((خاطرات ادم و حوا)){3}ღ♥ღ
 

ღ♥ღداستان عاشقونه و بسیار زیبای((خاطرات ادم و حوا)){3}ღ♥ღ

نویسنده: شادی موضوع: داستان بسیار زیباو عاشقونه ی ((خاطرات ادم و حوا ))به قلم مارك تواین، 

 

ادم

 

یكشنبه:

 

امروزم به هر جون كندنی كه بود گذشت.یكشنبه ها دارن هی بیشتر و بیشتر

خسته كننده می شن.یكشنبه رو گذاشتن واسه استراحت!(قبلش هم شیش تا از این روزا

رو تو هر هفته داشتم.)

 

دوستان عزیز نظر یادتون نره , لطفا" به ادامه مطلب  بروید

حوا

چهارشنبه:

چهارشنبه:

یواش یواش اره برخوردمون با هم بهتر میشه  و بیشتر با هم اشنا می شیم.

دیگه از دستم فرار نمی كنه این خودش علامت خوبیه و نشون می ده دوست داره

كنارش باشم.این باعث خوشحالی من می شه,منم سعی می كنم تا هر طوری می تونم

بهش كمك كنم,این جوری بیشتر تحویلم می گیره.

تو یكی دو روز گذشته تموم كار نام گذاری موجودات رو كه به عهده ی اون گذاشته

شده به عهده گرفتم,این باعث شده بتونه یه نفس راحت بكشه,چون هیچ استعدادی تو

این زمینه نداره و به همین خاطر كلی ازم ممنونه كه این كار و براش انجام می دم.

نمی تونه واسه موجودات اسمای درست و حسابی بذاره,اما منم نمیذارم بفهمه این

نقطه ضعفش و می دونم. هر وقت موجود جدیدی پیداش می شه قبل ازین  كه

فرصت كنه مثل خنگا سكوت كنه,واسش یه اسم می ذارم.اینطوری نمی ذارم

 شرمنده بشه وخجالت بكشه.

اما من این طوی نیستم!تا چشمم به حیوون می افته ,می دونم چیه.لازم نیست حتا یه

لحظه فكر كنم,سریع واسش یه اسم مناسب به ذهنم می رسه,انگار بهم الهام می شه,

می دونم كه اینطوریه چون تا چند ثانیه قبلش همچین اسمی رو بلد نبودم.از شكل یه

موجود  و نوع رفتارش می فهمم چه حیوونیه.

یه بار واسه یه حیوون كه تازه سر و كله ش پیدا شده بود یه اسم خوب پیدا كردم

اونقدر خوشحال شدم كه تا صبح خوابم نمی برد.چقدر یه چیز كوچیك ,وقتی بدونی

خودت به دستش اوردی می تونه خوشحال كنه!

 

پنجشنبه:

 

اولین اندوه من!دیروز باهام قهر كرد,انگار دیگه دوست نداره باهاش حرف بزنم.

نمی تونستم باور كنم فكر كردم حتما" اشتباهی شده,چون من دوست دارم پیشش باشم

و حرفاش وبشنوم.پس چطوری می تونه باهام نامهربونه باشه,وقتی هیچ كاری نكردم؟

اما اخرش فهمیدم كه درست حدس زدم,واسه همین رفتم جایی كه صبح روز اول

خلقتمون اونجا دیدمش و هنوز نمی شناختمش و بهش بی اعتنا بودم.اما اونجا دیگه

برام خیلی غم انگیز شده بود و هر چیز كوچیكی من ویاد اون می انداخت.خیلی ناراحت

بودم ونمی دونستم چرا,چون این حس تازه ای بود قبل از اون تجربه اش نكرده بودم,

همش مثل یه معما بود,معمایی كه نمی تونستم حلش كنم.

وقتی شب شد,نتونستم تنهایی رو تحمل كنم ورفتم سر پناه جدیدی كه ساخته بود,تا ازش

بپرسم چه اشتباهی كردم و چطوری می تونم اشتباهم و جبران كنم تا دوباره باهام

مهربون بشه.اما اون توی بارون من و از اونجا بیرون كرد واین اولین اندوه من بود!

 

 

ادم

 

پنجشنبه:

 

واسه این كه زیر بارون نمونم یه سرپناه جدید ساختم,اما اونجا هم نتونستم ارامش

داشته باشم.اون موجود جدید مزاحم شد و وقتی سعی كردم بیرونش كنم,از سوراخایی

كه باهاش می بینه اب بیرون می اومد اون با پشت پنجه هاش پاكشون می كرد از

خودش صدایی رو در می اورد

كه حیوونا وقتی ناراحتن در می ارن.

 

 

حوا

 

 

یكشنبه:

 

دوباره همه چیز دلپذیر شده و ار این بابت خوشحالم,اما روزایی كه گذشت روزای

خیلی سختی بودند.سعی می كنم تا می تونم به اون روزا فكر نكنم.

 

 

ادم

 

دوشنبه:

 

موجود جدید گفت اسمش حواست.مشكلی نیست,اعتراضی ندارم. می گفت وقتی

می خوام صداش كنم باید ازاین اسم استفاده كنم.من هم گفتم كه لزومی به انجام

این كار نمی بینم.اما با وجود این قبول دارم كه اسم خوبی داره و باعث می شه بهش

احترام بیشتری بذارم.می گه نباید بهش بگم ان وباید از ضمیر او استفاده كنم.

هنوز به این موضوع شك دارم...

 

 

حوا

 

دوشنبه:

 

 

امروز صبح به امید این كه توجهش رو جلب كنه,اسمم رو بهش گفتم.اما توجهی نكرد.

واسم عجیبه.اگه اون اسمش رو به من می گفت حتما" برام خیلی اهمیت داشت وبه

گمونم از هر  اسم دیگه ای  واسم قشنگ تر بود.

خیلی كم حرف می زنه.شاید چون باهوش نیست و به این مسئله حساسه و می خواد

پنهونش كنه.خیلی حیفه كه این طوری فكر می كنه, چون باهوش بودن هیچ اهمیتی

نداره .ارزش واقعی تو قلب انسانه!

امیدوارم بتونم بهش بفهمونم كه یه قلب مهربون و عاشق واسه انسان بزرگترین

ثروته و بدون اون حتا با داشتن هوش زیاد انسان فقیره!

نه!هیچ علاقه ای به اسم من نداره.سعی كردم نا امیدیم رو پنهون كنم اما به گمونم

موفق نشدم.رفتم ساحل خزه پوش و پاهام و تو اب فرو كردم.همیشه وقتی به وجود

یه هم صحبت ,یه نفر كه نگاش كنم و باهاش حرف بزنم نیاز دارم, می ام اینجا...

اون اندام سفید و دوست داشتنی  كه رو اب بركه نقاشی شده برام كافی نیست,اما

به هر حال یه چیزی هست و یه چیزی بهتر از تنهایی محضه!وقتی حرف می زنم

,حرف می زنه.وقتی ناراحتم,ناراحته وبا دلسوزی ارومم می كنه.بهم می گه :ناراحت

نباش دختر تنهای بیچاره,من دوستت باقی می مونم.اون برای من دوست خوبیه و تنها

كسیه كه دارم:اون خواهر منه!

هیچ وقت نمی تونم اولین باری كه تنهام گذاشت و فراموش كنم!قلبم  داشت از غصه

تو سینه م اب می شد.با ناامیدی گفتم,او تمام هست و نیست من بود!اكنون رفته است!

بشكن!قلبم!!دیگر توان ادامه ی این زندگی در من نیست!!

صورتم و تو دستام گرفتم,دیگه هیچ كسی نبود كه ارومم كنه.وقتی بعد از یه مدت

دستام و از رو صورتم برداشتم,اون دوباره اونجا بود,مثل همیشه سفید و براق و

قشنگ.منم پریدم تو بغلش!این دیگه شادی محض بود.قبلا" هم شادی رو می شناختم

اما این حس یه چیز دیگه بود,مث خلسه!دیگه بعد از اون هیچ وقت بهش شك نكردم.

بعضی وقتا پیداش نمی شد - شاید یه سرعت و شاید یه روز كامل - اما من منتظر

می موندم وبه اومدنش شك نمی كردم!می گفتم:سرش شلوغه یا رفته,سفر اما

برمی گرده.همین طور هم بود :

همیشه بر می گشت, شبای تاریك پیدایش نمی شد, چون خیلی ترسو بود,اما وقتی

اسمون مهتابی بود سر و كله ش پیدا می شد.من از تاریكی نمی ترسم,اما خب اون

از من كوچیك تره و بعد از من به دنیا اومده.بارها و بارها به دیدنش رفتم.وقتی

زندگی سخت می شه اون تنها پناه منه!

 ...

 

ادامه دارد...

 

() نظرات

">