تبلیغات
*ღ♥ღ♥ღ* ریتم عاشقونه *ღ♥ღ♥ღ* *ღ♥ღ♥ღ* ریتم عاشقونه *ღ♥ღ♥ღ* - **برای خون و ماتیك**
 

**برای خون و ماتیك**

نویسنده: شادی موضوع: اشعار احمد شاملو، 

 

ـ «این بازوان اوست

با داغ های بوسة بسیارها گناهش

وینك خلیج ژرف نگاهش

كاندر كبود مردمك بی حیای آن

فانوس صد تمنا ـ گنگ و نگفتنی ـ

با شعلة لجاج و شكیبائی

می سوزد.

... بقیه ادامه مطلب

وین، چشمه سار جادویی تشنگی فزاست

این چشمة عطش

كه بر او هر دم

حرص تلاش گرم همآغوشی

تبخاله های رسوایی

می آورد به بار.

 

شور هزار مستی ناسیراب

مهتاب های گرم شراب آلود

آوازهای می زدة بی رنگ

با گونه های اوست،

رقص هزار عشوة دردانگیز

با ساق های زندة مرمر تراش او.

 

گنج عظیم هستی و لذت را

پنهان به زیر دامن خود دارد

و اژدهای شرم را

افسون اشتها و عطش

از گنج بی دریغش می راند . . .»

 

بگذار این چنین بشناسد مرد

در روزگار ما

آهنگ و رنگ را

زیبایی و شكوه و فریبندگی را

زندگی را.

حال آن كه رنگ را

در گونه های زرد تو می باید جوید، برادرم!

در گونه های زرد تو

وندر

این شانة برهنة خون مرده،

از همچو خود ضعیفی

مضراب تازیانه به تن خورده،

بارگران خفت روحش را

بر شانه های زخم تنش برده!

 

حال آن كه بی گمان

در زخم های گرم بخارآلود

سرخی شكفته تر به نظر می زند ز سرخی لب ها

و بر سفیدناكی این كاغذ

رنگ سیاه زندگی دردناك ما

برجسته تر به چشم خدایان

تصویر می شود . . .

 

 

هی!

شاعر!

هی!

سرخی، سرخی است:

لب ها و زخم ها!

لیكن لبان یار تو را خنده هر زمان

دندان نما كند،

زان پیشتر كه بیند آن را

چشم علیل تو

چون «رشته یی زلؤلؤ تر، بر گل انار» ـ

آید یكی جراحت خونین مرا به چشم

كاندر میان آن

پیداست استخوان؛

زیرا كه دوستان مرا

زان پیشتر كه هیتلر ـ قصاب «آوش ویتس»

در كوره های مرگ بسوزاند،

هم گام دیگرش

بسیار شیشه ها

از صمغ سرخ خون سیاهان

سرشار كرده بود

در هارلم و برانكس

انبار كرده بود

كند تا

ماتیك از آن مهیا

لابد برای یار تو، لب های یار تو!

 

 

بگذار عشق تو

در شعر تو بگرید . . .

 

بگذار درد من

در شعر من بخندد . . .

 

بگذار سرخ خواهر همزاد زخم ها و لبان باد!

زیرا لبان سرخ، سرانجام

پوسیده خواهد آمد چون زخم های سرخ

وین زخم های سرخ، سرانجام

افسرده خواهد آمد چونان لبان سرخ؛

وندر لجاج ظلمت این تابوت

تابد به ناگزیر درخشان و تابناك

چشمان زنده یی

چون زهره ئی به تارك تاریك گرگ و میش

چون گرمساز امیدی در نغمه های من!

 

 

بگذار عشق این سان

مرداروار در دل تابوت شعر تو

ـ تقلید كار دلقك قاآنی ـ

گندد هنوز و

باز

خود را

تو لاف زن

بی شرم تر خدای همه شاعران بدان!

 

لیكن من (این حرام،

این ظلم زاده، عمر به ظلمت نهاده،

این برده از سیاهی و غم نام)

بر پای تو فریب

بی هیچ ادعا

زنجیر می نهم!

فرمان به پاره كردن این طومار می دهم!

گوری ز شعر خویش

كندن خواهم

وین مسخره خدا را

با سر

درون آن

فكندن خواهم

و ریخت خواهمش به سر

خاكستر سیاه فراموشی . . .

 

 

بگذار شعر ما و تو

باشد

تصویر كار چهرة پایان پذیرها:

تصویر كار سرخی لب های دختران

تصویر كار سرخی زخم برادران!

و نیز شعر من

یك بار لااقل

تصویر كار واقعی چهرة شما

دلقكان

دریوزگان

شاعران!

 

() نظرات

">